گمشده های کودکی و کودکی های گمشده

  وقتی کودکی خودم در خاطرم تداعی می شود، دنیای جذابی را در مقابل خود می بینم که حتی علف های هرز کنار جاده، پر یک پرنده و یا صدای جیر جیرکها هم برایم لذت بخش بوده، مخصوصا برای کودکانی که در روستاها کودکیشان را به جا گذاشتند، وقتی به آن زمان بر می گردم […]

 

وقتی کودکی خودم در خاطرم تداعی می شود، دنیای جذابی را در مقابل خود می بینم که حتی علف های هرز کنار جاده، پر یک پرنده و یا صدای جیر جیرکها هم برایم لذت بخش بوده، مخصوصا برای کودکانی که در روستاها کودکیشان را به جا گذاشتند، وقتی به آن زمان بر می گردم حس می کنم در زمان و مکانی واری این زندگی و دنیای کسالت بار امروز بوده ام، چه حس های نابی در آن دوران بود، زمانی که نه اینترنت بود و نه تبلت، محل قرارهایمان در کوچه پس کوچه ها و یا در میان باغها و مزارع بود، من هنوز هم با فرارسیدن تابستان ناخودآگاه شوقی مبهم را در دلم حس می کنم، چون از کودکی به یاد دارم، آغاز تابستان مصادف بود با تعطیلی درس و مدرسه، کلاس بازیگوشی و بازیهای مفرح آن زمان در همین فصل به اوج خود می رسید، یادش بخیر نه گرما می شناختیم و نه آفتاب سوختگی، شیرجه می زدیم وسط تابستان داغ، روح آزاد ما از هر چیز آزار دهند ه ای بری بود، من و هم نسل هایمان خاطرات لذت بخشی از آن دوران داریم که در بحبوحه تلخکامیهای امروز لبخند جانبخشی نثار روح خستمان می کند، از همین روست که خیلیهایمان آرزو داریم به کودکی برگردیم و همونجا بمانیم، چون در آن دوران حقیقتا کودک بودیم و معصوم از تمام خطاها..

 

و اما با وصف کودکی خودم، خواستم از کودکان امروز بگویم، کودکانی که هر یک در جزیره تنهایی خود هستند، با صفحه ای صاف و شیشه ای در دست که انگار جزئی از وجودشان است، آنها در دنیای امروز دیگر کودک نیستند، زیرا در پشت همین صفحه شیشه ای قاطی بزرگتر ها شده اند، کوچه ها خلوت خلوت است، بچه ها نیستند تا دعوا و مرافه راه بیندازند سر توپ فوتبالشان، دیگر صدای خنده بچه ها نمی آید، حتی داخل خانه ها و کنار پدر و مادرشان هم نیستند چرا که در همون دنیای غیر حقیقی و مجاز هستند، گمشده دنیای امروز کودکانمان هستند و ما غافلیم از این گمشد ها، در دنیای امروز جای کودکی کودکان خالیست، باز رسیده فصل تابستان اما کو بچه های تابستان، کو آن هیاهوی سر ظهر بچه ها، کجا رفت قیل قال کوچه ها، دنیای امروز ما غمگین و افسرده است، غم بار است، محنت سراست، چون کودکی نیست تا آن را غرق شادی سازد، چون کودکانش خود بزرگانی غمگینند..

کودکانمان را به کودکیشان برگردانیم..