حافظان امنیت؛ مردانی که گاهی با یک جمله، آرامش می‌آفرینند

سال‌ها پیش، در روزهای شیرین و بی‌دغدغه کودکی، زمانی که تازه الفبا را یاد گرفته بودم، شوق خواندن و نوشتن چنان در جانم افتاده بود که هر نوشته‌ای برایم به کشف دنیایی تازه می‌مانست،  هر جا کلمه‌ای می‌دیدم، ساعت‌ها تلاش می‌کردم تا آن را بخوانم و همین شوق یادگیری، کودک بازیگوش و گریزپای آن روزها را چنان سرگرم کرده بود که گاهی شیطنت‌های کودکانه‌ام را نیز از یاد می‌بردم.
فرشته قاسمیان
سال‌ها پیش، در روزهای شیرین و بی‌دغدغه کودکی، زمانی که تازه الفبا را یاد گرفته بودم، شوق خواندن و نوشتن چنان در جانم افتاده بود که هر نوشته‌ای برایم به کشف دنیایی تازه می‌مانست،  هر جا کلمه‌ای می‌دیدم، ساعت‌ها تلاش می‌کردم تا آن را بخوانم و همین شوق یادگیری، کودک بازیگوش و گریزپای آن روزها را چنان سرگرم کرده بود که گاهی شیطنت‌های کودکانه‌ام را نیز از یاد می‌بردم.
در یکی از همان روزهای پرشور مدرسه، زنگ پایان کلاس که خورد، مثل همیشه منتظر ماندم تا مادرم بیاید و مرا با خود به خانه ببرد، اما آن روز انتظارم طولانی شد، هرچه چشم به در دوختم، خبری از مادرم نشد.
کم‌کم دلتنگی و نگرانی جای شوق و شادی را گرفت، انتظار کلافه‌ام کرده بود و آن‌قدر بی‌تاب مادرم شدم که مثل ابر بهار گریه کردم و میان هق‌هق‌های کودکانه، فقط او را صدا می‌زدم.
ناگهان سایه مردی را در کنارم احساس کردم؛ مردی با لباس نظامی که با مهربانی به من نزدیک شد، با لحنی پدرانه گفت: دخترم، چی شده؟
من که غرق گریه بودم، پاسخی جز یک جمله نداشتم: مادرم  رو می‌خوام.
کنار دبستان ما کلانتری قرار داشت و این مرد، یکی از مأموران نیروی انتظامی بود که صدای گریه‌ام را شنیده و برای آرام کردن من آمده بود.
با مهربانی گفت: دختر عزیزم، گریه نکن، الان مادرت می‌رسه.
همان چند کلمه ساده و مهربانانه، برای قلب کوچک من آرامش‌بخش بود، چند دقیقه بعد، مادرم دوان‌دوان رسید، مرا در آغوش گرفت و از آن مأمور مهربان تشکر کرد.
سال‌ها از آن روز گذشته است، اما آن خاطره هنوز در گوشه‌ای از ذهن و قلبم زنده مانده است؛ خاطره مردی با لباس نظامی که شاید برای خودش اتفاقی ساده بود، اما برای یک کودک گریان، معنای بزرگی داشت: امنیت، مهربانی و پناه.
شاید به همین دلیل است که از همان روزهای کودکی، نام و لباس نیروی انتظامی برای من با حس احترام و قدردانی گره خورده است.
امروز که سال‌ها از آن خاطره گذشته، بیشتر از همیشه می‌دانم که نیروهای انتظامی در بسیاری از لحظات سخت و پرحادثه جامعه، در خط مقدم خدمت و مسئولیت ایستاده‌اند؛ از برقراری نظم و آرامش در شهرها گرفته تا حضور در مناطق مرزی و همراهی با مردمی که در شرایط دشوار زندگی می‌کنند.
آن‌ها گاهی در نگاه مردم، فقط یک مأمور با لباس فرم هستند، اما برای بسیاری از کودکان، خانواده‌ها و شهروندان، می‌توانند همان دستی باشند که در لحظه ترس و نگرانی، آرامش می‌دهد؛ همان صدایی که می‌گوید: نگران نباش، من اینجا هستم.
خاطره کودکی من، تنها یک خاطره شخصی نیست؛ شاید کودکان بسیاری باشند که در ذهنشان تصویر یک مأمور فداکار، یک برخورد مهربانانه یا یک لحظه آرامش‌بخش از نیروهای انتظامی به یادگار مانده باشد.
هفته نیروی انتظامی، فرصتی است برای قدردانی از مردان و زنانی که بی‌ادعا، در بسیاری از لحظه‌های حساس جامعه، مسئولیت حفظ آرامش و امنیت مردم را بر دوش دارند.
برای من اما این قدردانی، از همان روز کودکی آغاز شد؛ از کنار درِ مدرسه‌ای که کودکی چشم‌انتظار مادرش بود و مردی با لباس نظامی، با یک جمله ساده و یک نگاه پدرانه، اشک‌هایش را آرام کرد.
گاهی یک رفتار کوچک، خاطره‌ای بزرگ می‌سازد؛ خاطره‌ای که سال‌ها بعد، هنوز بوی مهربانی می‌دهد.
.
 این یادداشت، تقدیر کوچکی است از آن جانفدایان بی‌ادعا؛ حافظان خدوم که در هر حادثه‌ای، آرامش را به ما بازمی‌گردانند،  در هفته نیروهای انتظامی، یاد تمام آن سربازان مهربان گرم باد.