یکی داستان است پُر آب چشم

روایت یک کربلای خانوادگی؛ معلمی که همراه همسر، فرزند و دختر خواهرش به آسمان پر کشید *زهرا قاسمیان

ماناسپهر - نزدیک به چهار ماه از جنگ نابرابری که به کشور عزیزمان تحمیل شد و جان‌های ارزشمند بسیاری را فدای ایران و اسلام کرد، می‌گذرد؛ جنگی که به گواه دوست و دشمن، با شجاعت کم‌نظیر مردم مسلمان ایران همراه بود و دشمن را از همان روزهای نخست، مرعوب رشادت‌های فرزندان این سرزمین کرد، مردم حاضر در خیابان‌ها و رزمندگان سرافراز خط مقدم، چنان ضربات سنگین و دردناکی بر پیکره دشمن وارد کردند که تا سال‌ها اندیشه تجاوز و غارت ملت‌های مظلوم را از سر بیرون خواهد کرد.

در این میان، بسیاری از مردم بی‌گناه کشور عزیزمان نیز به شهادت رسیدند، دشمن که در میدان نبرد با شکست خفت بار مواجه شده بود، دست به کشتار غیرنظامیان و حملات کور زد، زنان، مردان و کودکانی بی‌گناه پر کشیدند تا خون پاکشان برای همیشه سندی بر جنایت دشمن باشد.

در روزهای واپسین خردادماه و در عصری دل‌انگیز از بهار، به سراغ یکی از خانواده‌های این شهیدان عزیز می‌روم؛ خانواده معلم شهید سوسن محمدزاده

دگرها شنیدستی، این هم شنو…
یکی داستان است پُر آبِ چشم…
با خواهر شهید سوسن محمدزاده هم‌صحبت می‌شوم.

دلبر، خواهر بزرگ‌تر شهیده سوسن، ایشان هم معلم و در حال حاضر مدیر مدرسه ام ابیها است، از گشاده‌رویی و اخلاق خوش او می‌گوید، سوسن از آن معلمان خندان و پرانرژی بود که دوستان، همکاران و دانش‌آموزانش او را با لبخند همیشگی‌اش می‌شناختند.

این شهید عزیز دانش‌آموخته دانشگاه تربیت معلم اهواز بود و به عنوان دبیر فناوری فعالیت می‌کرد، چند سالی در سیروان، سرابله، اسلام آباد و در سال‌های اخیر در مرکز استان مشغول خدمت بود.

خواهر شهید از روز شهادت سوسن می‌گوید، صدایش می‌لرزد و بغض راه گلویش را می‌بندد، هنوز چند جمله بیشتر نگفته که چشمانش از اشک پُر می‌شود.
می‌گوید: آن روز برای شرکت در مراسم تشییع پیکر شهید محمد نوریان، از شهدای هنگ مرزی مهران، راهی روستای گدمه در آسمان آباد شده بودیم، شهید محمد نوریان از روستای ما بود و خواهرش دوست مشترک من و سوسن بود.
همسر سوسن، شهید شاهرخ مهدیان، در سرابله مشغول خدمت بود، وقتی متوجه می‌شود سوسن برای شرکت در مراسم تشییع شهید نوریان به سرابله می‌آید، به همسرش می‌گوید صبر کند تا او نیز برسد و با هم به مراسم بروند، به همین خاطر سوسن ابتدا به سرابله می رود تا با شوهرش به مراسم بیاید.

محمدحسام، فرزند کوچک سوسن، نیز همراه آنان بود، خواهر دیگر سوسن و دو دختر کوچکش نیز در جمع خانواده حضور داشتند.
خانم محمد زاده می‌گوید: ما در آرامستان روستای گدمه بودیم که ناگهان صدای غرش جنگنده‌ها در آسمان پیچید، ارتفاع پروازشان آن‌قدر پایین بود که گرد و خاک از زمین بلند شد، همه نگران شده بودیم و دعا می‌کردیم جایی را بمباران نکنند.

چند لحظه بعد، صدای انفجاری مهیب فضای شهر سرابله را پُر می‌کند.
وی ادامه می‌دهد: همه در بهت و نگرانی برای عزیزانمان که در شهر بودند دعا می‌کردیم، تا لحظه‌ای که خبر رسید سوسن در میان شهداست، اصلاً نمی‌دانستم او قرار است به مراسم تشییع بیاید.

خانواده در شوک و ناباوری خبر شهادت عزیزانشان را می‌شنوند، آن‌چنان بهت‌زده می‌شوند که خانم محمد زاده بعدها به سختی به یاد می‌آورد چگونه خود را از آرامستان به سرابله رسانده است.

سیل اشک در چشمانم جاری می‌شود و نمی‌دانم خواهر این شهیده عزیز این همه اندوه را چگونه تاب آورده است.

سوسن، فرزند کوچکش محمدحسام، همسرش شاهرخ مهدیان و دختر خواهرش سیده مهدیس حمیدی در آن حادثه به شهادت می‌رسند و کربلایی در میدان کوچک شهر سرابله رقم می‌خورد.
شدت حادثه به اندازه‌ای بود که شناسایی پیکر محمدحسام و مهدیس با دشواری فراوان انجام شد، سوسن در لحظات اولیه هنوز زنده بود، اما حالش لحظه به لحظه وخیم‌تر می‌شود تا سرانجام به همسر و فرزند شهیدش ملحق شد.

مهدیس همراه مادر و خواهرش مهرسا به مراسم آمده بود، اما در لحظه شهادت دست در دست خاله‌اش سوسن داشت. خواهر و مادرش در آن لحظه کنار او نبودند و درست در لحظه انفجار مادر و خواهرش در گوشه ای پناه می گیرند که از شدت انفجار در امان می مانند، هر چند مادرشان جراحات زیادی می بیند.

صحبت‌های ما طولانی می‌شود، در میان گفت‌وگوها می‌خواهم برای این همه داغ و مصیبت، واژه‌ای برای تسلی پیدا کنم، اما خانم محمد زاده با صلابتی زینب وار سخن می‌گوید و با افتخار از شهیدان خانواده‌اش یاد می‌کند.

از شهید شاهرخ مهدیان می‌گوید؛ مردی مؤمن، باایمان و خانواده‌دوست که خدمت به مادر را در صدر اولویت‌های زندگی خود قرار داده بود، حتی پس از فوت مادرش نیز برای او نماز و روزه به جا می‌آورد و ثواب آن را به روح مادرش هدیه می‌کرد.

 

 

خانم محمد زاده از او به عنوان انسانی مخلص، خداترس و پاک‌نهاد یاد می‌کند و هر چه بیشتر از زندگی این شهیدان می‌شنوم، بیشتر به این باور می‌رسم که شهادت، انتخاب خداوند برای بندگان خاص خویش است.

بخش دیگری از گفت‌وگوی ما به سیده مهدیس حمیدی اختصاص پیدا می‌کند.

خانم محمد زاده می‌گوید: وقتی مهدیس به دنیا آمد، مادرش از حضرت معصومه(س) خواست که راهنما و مراقب دخترش باشد و او را به معصومه می سپارد.

پس از شهادت مهدیس، مادرش روزهای سختی را پشت سر می‌گذارد، دچار شوک ناشی از این حادثه دلخراش می شود، در مراسم خاکسپاری، مات و مبهوت به خاک سپرده شدنِ دختر کوچکش را نگاه می‌کند، باورش نمی‌شود کودکی که هنوز معنای زندگی را به درستی نچشیده، باید زیر خروارها خاک آرام بگیرد.

چند روز پس از خاکسپاری، بغض مادر می‌شکند، کنار مزار کوچک مهدیس می‌نشیند و از حضرت معصومه(س) می‌خواهد اگر دخترش اکنون در آرامش و شادی است، نشانه‌ای برایش بفرستد.

دلبر می‌گوید: مادر مهدیس هنوز به خانه نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد، فردی پشت خط گفت؛ قرار بوده هدایای متبرک و معنوی به نام مبارک حضرت صاحب‌الزمان(عج) میان مادران شهدا توزیع شود، تعداد هدایا محدود بوده و برای انتخاب دریافت‌کنندگان قرعه‌کشی کرده‌اند، نام مهدیس نیز در میان برگزیدگان قرار گرفته بود.

این هدایا از سوی حرم مطهر حضرت معصومه(س) ارسال شده اند و همین اتفاق، مرهمی بر دل داغدار مادر مهدیس می‌شود و ایمانش را استوارتر می‌کند.

خانم محمد زاده همچنین می‌گوید: یکی از خواهرانش، مهدیس را در خواب دیده است؛ در حالی که با دخترکان میناب مشغول بازی بوده و هر زمان مادرش بی‌تابی و گریه می‌کرده، بازی را رها کرده و فقط به مادرش نگاه می‌کرده است.

و حال من که آمده‌ام راوی کربلای خانواده محمدزاده باشم، ناگهان خود را در میانه این مصیبت بزرگ می‌یابم.
دلم برای معصومیت محمدحسام آتش می‌گیرد، دانش آموز نخبه فرهنگی و علمی دبیرستان متوسطه اول که همراه پدر و مادرش به کاروان شهداء جنگ رمضان پیوست.

می‌خواهم دست‌های کوچک مهدیس کوچولو را ببوسم، اما دیگر دست‌هایش را نمی‌یابم.
می‌خواهم به پای سوسن بیفتم و های‌های بگریم؛ اما سوسن غرق در عطر گل‌های بهشتی، بوی یاس از نامش به مشام می‌رسد.
در دل با سوسن، محمدحسام و مهدیس نجوا می‌کنم که مدرسه‌ها، دانش‌آموزان و مردم این سرزمین هرگز شما را فراموش نخواهند کرد.
و به شاهرخ مهدیان می‌گویم؛ خدمت به مادر، گاهی پاداشی دارد به عظمت شهادت…