پدر مهربانی‌ها؛ روایت‌هایی که کمتر شنیده شد

ماناسپهر - تهران- پشت تصویر رسمی رهبر شهید انقلاب، روایتی از مردی دیده می‌شود که زندگی‌اش با مهربانی، دقت و پدری گره خورده بود. خاطراتی از نزدیکان و همسایگان که نشان می‌دهد «آقا» برای خیلی‌ها فقط یک عنوان نبود، یک حضور زنده در زندگی بود.

به گزارش ایرنا زندگی، بعضی آدم‌ها را تا وقتی هستند، با جایگاهشان می‌شناسیم؛ با مسئولیت‌هایشان، با سخنرانی‌هایشان، با تصویر رسمی‌شان در قاب تلویزیون و خبرها. اما وقتی دیگر میان ما نیستند، تازه روایت‌هایی از پشت آن قاب‌ها بیرون می‌آید که نشان می‌دهد عظمت یک انسان، نه فقط در قدرت و سیاست، که در مهربانی‌های پنهان، در دقت‌های کوچک، در مراقبت‌های بی‌صدا و در قلبی است که برای آدم‌ها می‌تپیده است.

آیت‌الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای برای میلیون‌ها نفر رهبر انقلاب بود؛ اما برای بسیاری که او را از نزدیک دیده بودند، پیش از هر چیز، یک «پدر» بود؛ پدری که همسایه‌اش را فراموش نمی‌کرد، فرزندان شهدا را بی‌واسطه در آغوش می‌کشید، از رنج یک محافظ شرمنده می‌شد و حال یک روحانی خانه‌نشین را از صدها کیلومتر دورتر می‌پرسید.

این‌ها روایت‌های رسمی نیستند؛ خاطراتی‌اند که نزدیکان، شاگردان، همراهان و همسایگان او، از مهربانی و نگاه پدرانه مردی روایت کرده‌اند که شاید بسیاری از ما، او را دیر شناختیم.
خانه‌ای که به اندازه یک مهمان شام نداشت

غلامعلی حدادعادل، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام در روایتی از سال‌های ریاست‌جمهوری آیت‌الله خامنه‌ای، خاطره‌ای را نقل می‌کند؛ خاطره‌ای که برای او، تصویری ماندگار از سبک زندگی و منش شخصی ایشان شد.

او می‌گوید: «یک بار مهمان آقای خامنه‌ای بودم. آقا تعارف کردند که شام بمانم. ایشان تلفن را برداشتند و به همسرشان گفتند: “خانم، شام چی داریم؟ آقای حدادعادل مهمان ماست، یک چیزی بفرستید با مهمانمان بخوریم.” ما که صدای آن طرف را نمی‌شنیدیم، اما از صحبت‌های ایشان حدس زدم که همسرشان گفته‌اند فقط به اندازه خود شما غذا داریم. آقا فرمودند: “عیبی ندارد، همان را بفرستید و اگر نان و پنیری هم هست، بفرستید که با هم بخوریم.”»

چند دقیقه بعد، سینی‌ای آوردند که در آن یک بشقاب برنج و مقداری پنیر و نان بود.من در گزارش‌های مهمانی‌های قبل از انقلاب دیده بودم که در دربار، چه اسراف‌هایی می‌شد و چه سفره‌هایی برپا می‌کردند؛ اما این رئیس‌جمهور(رهبر شهید)، این‌گونه ساده زندگی می‌کرد و تا آخر عمر هم به همین شیوه زندگی کرد.»
مردی که نام یک دوست قدیمی را فراموش نکرد
حجت‌الاسلام محمدمهدی ماندگاری، استاد حوزه و دانشگاه، که بارها در حسینیه امام خمینی(ره) سخنرانی کرده است، معتقد است یکی از ویژگی‌های برجسته رهبر انقلاب، «مراقبت» بود؛ مراقبتی که هم در کلام و هم در عمل دیده می‌شد.

او خاطره‌ای از دیدار مردی از ایرانشهر را نقل می‌کند: «فردی از ایرانشهر سیستان و بلوچستان به بیت آمده بود و گفته بود به آقا بگویید فلانی آمده است. وقتی رفتند خبر بدهند، اسمش را فراموش کرده بودند و فقط گفتند یک “دره‌ای” در فامیلی‌اش بود.

آقا فوراً فرمودند: “بگویید بیاید؛ آن روزهایی که من تنها بودم، این‌ها کمکم کردند.» همین یک جمله کافی بود تا معلوم شود رهبر انقلاب، همراهان روزهای سخت و تنهایی را، حتی پس از گذشت سال‌ها و با وجود همه مسئولیت‌ها و مشغله‌ها، از یاد نبرده‌اند.

ماندگاری می‌گوید: «حضرت آقا بسیار مراقب و مهربان بودند. در دیدار با خانواده شهدا هیچ محدودیتی نمی‌گذاشتند. ما بارها دیده بودیم که بچه‌ها به ایشان نزدیک می‌شدند و حتی با محاسن رهبر بازی می‌کردند. ایشان مراقب خانواده شهدا ، ورزشکاران، شاعران، مداحان و علما بودند.»

ماندگاری، خاطره دیگری را نیز از سفر رهبر انقلاب به قم در سال ۱۳۷۸ روایت می‌کند.

او می‌گوید: «من عازم حج بودم و از مسیر خوزستان عبور می‌کردم. آقای مروی به من گفتند که حضرت آقا هدیه‌ای برای یکی از علمای دزفول دارند و خواستند آن را به دستشان برسانم. ما به نیابت از رهبر انقلاب، به دیدار یکی از آن علما رفتیم که خانه‌نشین و زمین‌گیر شده بود.»

او ادامه می‌دهد: «آن عالم آن‌قدر خوشحال شد که رهبر انقلاب، با همه مشغله‌هایشان، هنوز او را به یاد دارند. این‌ها همان مراقبتی است که رهبر شهید ما، هم در گفتار و هم در عمل، به ما آموختند.»

او پیش از هر چیز، مراقب دل آدم‌ها بود
حجت‌الاسلام علیرضا پناهیان، استاد حوزه و دانشگاه نیز از تواضع و ظرافت روحی رهبر انقلاب، خاطره‌ای نقل می‌کند که هرگز فراموش نکرده است.

او می‌گوید: «یک بار در حضور ایشان، حدیثی را به فارسی نقل کردم و به اشتباه، جای جهاد و شهادت را عوض کردم. خودم متوجه اشتباه شدم، اما ادامه دادم. وقتی از منبر پایین آمدم، آقا فرمودند که آنجا جهاد بود، نه شهادت. من گفتم متوجه شدم و سبق لسان بوده است. ایشان هم فرمودند اگر می‌دانستید، اشکالی ندارد.»

اما آنچه پناهیان را شگفت‌زده کرد، اتفاقی بود که سر سفره رخ داد. او می‌گوید: «وقتی نشستیم، آقا فرمودند: “ببخشید که به محض پایین آمدن از منبر، از شما انتقاد کردم؛ در آن لحظه باید اول به شما خسته نباشید می‌گفتم.” این میزان از تواضع و توجه به احساسات دیگران، واقعاً شگفت‌انگیز بود.»

پناهیان خاطره دیگری نیز از تواضع علمی رهبر انقلاب نقل می‌کند. او می‌گوید: «در یکی از سخنرانی‌ها، ایشان از صحبت‌های من تعریف کردند. من عرض کردم که این سخنرانی مبتنی بر یک دستگاه فکری است که دوست دارم آن را خدمت شما توضیح بدهم. ایشان فرمودند حتماً زمانی بیایید تا صحبت کنیم.»

پناهیان می‌گوید که تصور می‌کردم با توجه به مشغله‌های رهبر انقلاب، این دیدار فراموش شود؛ اما دو ماه بعد، از دفتر ایشان تماس گرفتند وگفتند شما مطلبی را مطرح کرده بودید و رهبر انقلاب فرموده‌اند بیایید درباره آن صحبت کنیم. من مدارک و مستندات را برده بودم و گفتم دوست ندارم وقت شما را بگیرم. اما ایشان فرمودند: “نه، بدهید، حتماً می‌خوانم.” حتی پرسیدند بازخورد این نگاه در میان مردم چگونه بوده است. این، تواضع علمی و دقت ایشان را نشان می‌داد.»

 

مهربانی، حتی در لحظه‌ای که می‌شد گلایه کرد
میثم مطیعی، مداح اهل بیت، یکی از جلوه‌های مهربانی و دقت رهبر انقلاب نسبت به اطرافیان را در خاطره‌ای از یک مراسم روایت می‌کند.

او می‌گوید: «دور سفره نشسته بودیم. آیت‌الله سیدجعفر شبیری زنجانی آن طرف مجلس نشسته بودند. آقا اشاره کردند و فرمودند: “آقای سیدجعفر هم‌مباحثه من در قم بودند، بگویید بیایند جلو.”»

به گفته مطیعی، زمانی که آیت‌الله شبیری زنجانی به نزدیک سفره آمدند، محافظ رهبر انقلاب هنگام جابه‌جا کردن میز غذا، باعث شد غذا و دوغ روی لباس آقا بریزد.

مطیعی می‌گوید: «حضرت آقا بدون کوچک‌ترین ناراحتی، رو به محافظ فرمودند: “هیچ اتفاقی نیفتاده، اصلاً نگران نباش.” آن‌قدر دلسوزانه و آرام برخورد کردند که آدم می‌فهمید چقدر مراقب حال اطرافیان هستند.»

 

همسایه‌ای که برای همسایه‌ها، فقط یک رهبر نبود
مهربانی رهبر انقلاب، محدود به نزدیکان و همراهان نبود. یکی از همسایگان بیت، به نام محمدصادق، در صفحه شخصی خود، تصویری متفاوت از سال‌های همسایگی با ایشان روایت کرده است.

او نوشته است:«دلم برات تنگ میشه بچه‌محل. دلم تنگ میشه برای وقت‌هایی که موقع برگشت از سر کار، مسیرم رو کج می‌کردم تا از کشوردوست رد بشم و کارآگاه‌طور بیت رو زیر نظر بگیرم. دلم تنگ میشه برای سال‌هایی که وقتی سه تا هلیکوپتر از بالای خونه‌مون رد می‌شد، می‌فهمیدیم داری میری بهشت‌زهرا. دلم تنگ میشه برای نمازهای ظهر ماه رمضان، برای محرم‌هایی که تو آشپزخانه حسینیه غذا می‌کشیدیم، برای اینکه سفارش همسایه‌ها رو می‌کردی که براشون غذا ببرن و صدای بلندگوها رو کم کنن. دلم تنگ میشه برای وقتی که وارد حسینیه می‌شدی، دستت رو بالا می‌آوردی و انگار از همون دور، روی سر همه‌مون دست می‌کشیدی. دلم برات تنگ میشه عزیز قلبم؛ تمام خاطرات خوب محله.»

این‌ها فقط خاطرات یک همسایه نیست؛ تصویر یک زیست روزمره است، از مردی که قدرت را از مردم جدا نمی‌دید و در دل همان زندگی ساده، معنای رهبری را تعریف می‌کرد.

 

وقتی به پناهگاه می‌روم که همه مردم بتوانند بروند
چندی پیش، وزیر امور خارجه در گفت‌وگو با شبکه المیادین، از روز حمله به بیت رهبری و آخرین تصمیم‌های رهبر انقلاب سخن گفت؛ تصمیمی که شاید بیش از هر چیز، نگاه پدرانه و همراهی او با مردم را نشان می‌داد.

او روایت کرد: «با وجود اینکه آمریکایی‌ها آرایش نظامی گسترده‌ای اطراف ما ایجاد کرده بودند و احتمال جنگ بسیار زیاد بود، روحیه رهبر شهید این‌گونه بود که به پناهگاه نمی‌رفتند و در دفتر خود حضور داشتند. ایشان فرموده بودند: “زمانی به پناهگاه می‌روم که همه مردم ایران امکان رفتن به پناهگاه را داشته باشند؛ و چون این امکان برای همه نیست، من هم کنار مردم می‌مانم و هر اتفاقی برای مردم بیفتد، برای من هم بیفتد.”»

در روزهایی که برخی از پناه گرفتن و دور شدن او سخن می‌گفتند، او در کنار مردم ماند؛ همان‌گونه که سال‌ها در کنار مردم زندگی کرده بود.

مردی که روزی برای همسایه‌هایش سفارش می‌کرد، دل یک محافظ را به دست می‌آورد، رفاقت‌های سال‌های تنهایی را از یاد نمی‌برد و نگران شکستن دل دیگران می‌شد، در آخرین روزها نیز حاضر نشد امنیتی را بپذیرد که مردمش از آن محروم بودند.
شاید ما سال‌ها او را با جایگاهش شناختیم؛ اما خاطرات نزدیکانش نشان داد که پشت آن جایگاه، پدری ایستاده بود که تا آخرین لحظه، فرزندانش را تنها نگذاشت.

و چه دقیق سرود سیدحمیدرضا برقعی که:

«مصاف بود و جنگ بود، امام ما حذر نکرد

فدائیان خویش را برای خود سپر نکرد

به روی قلب میهنم به افتخار حک کنید

که مرد بود رهبرم، فرار از خطر نکرد.»