مرز مهران داغ ترین گذرگاه عشق در زمین/ جایی که خبرنگاری به زیارت بدل می شود * فرشته قاسمیان

ماناسپهر - با نزدیک شدن به روزهای اربعین، حال و هوای دلم عوض می‌شود، گویی جاده‌ای درونم روشن می‌شود که مرا، بی‌هیچ تردیدی، به سمت مهران می‌کشاند، من خبرنگارم؛ شغلم روایت است و رسالتم ثبت صداها، اشک‌ها، لبخندها و ایمان‌هایی که در مسیر عشق به امام حسین (ع) شکوفا می‌شوند.

به گزارش ماناسپهر، هر سال در آستانه اربعین، رهسپار مهران می‌شوم؛ شهری که این روزها دیگر فقط یک نقطه جغرافیایی نیست، بلکه پلی است میان زمین و آسمان، میان مردم و امام‌شان، شهری که هر سال در روزهای محرم و اربعین، قلب تپنده‌ی ایران می‌شود، مهران را با گرمایش می‌شناسند، با ازدحام زائر، با صف‌های طولانی و خستگی طاقت‌فرسا… اما برای من، مهران را باید با عشق شناخت؛ با فریادهای “لبیک یا حسین” و نگاه‌های اشک‌آلودی که از مرز عبور می‌کنند.

در این سال‌ها، بارها و بارها با زائران هم‌کلام شده‌ام؛ در مسیرهای منتهی به مرز، در موکب‌ها، در زیر سایه‌های ساده‌ی چادری، حتی در نقطه صفر مرزی. با زائرانی که برخی از هزاران کیلومتر دورتر آمده‌اند، با کوله‌باری از عشق و اندکی توشه، پای صحبت‌های‌شان نشسته‌ام؛ از نوجوانی که اولین سفر زیارتی‌اش را تجربه می‌کند تا پیرمردی که می‌گوید شاید این آخرین سفر عمرش باشد.

قدم به قدم تا مرز آمده‌ام؛ تا جایی که خاک ایران به پایان می‌رسد و دل‌ها راهی کربلا می‌شوند، در نقطه صفر مرزی، جایی که زائر کفش‌هایش را درمی‌آورد و با پای برهنه وارد خاک عشق می‌شود، بیش از هر جای دیگری می‌توان خلوص را لمس کرد. آنجا، اشک‌ها خود به خود جاری می‌شوند و واژه‌ها در میان هق‌هق‌ها گم می‌شوند.

با موکب‌داران زیادی هم صحبت کرده‌ام؛ کسانی که خانه و زندگی‌شان را رها کرده‌اند تا چند روزی تمام هستی‌شان را وقف زائران کنند، خاطرات‌شان مثل آینه‌ای‌ست از فداکاری و مهربانی، بعضی شب‌ها آن‌قدر خسته‌اند که روی زمین کنار دیگ نذری می‌خوابند، اما صبح، باز با لبخند به پیشواز زائر می‌روند، از آن‌ها درباره لحظات تلخ و شیرین‌شان پرسیده‌ام؛ از گم‌شدن کودکی در ازدحام گرفته تا نجات یک بیمار در لحظه‌ای حساس… از اشک مادری که به نیابت از فرزند شهیدش راهی کربلاست، تا لبخند دخترکی که نذر پدر بیمارش را ادا می‌کند.

گرمای مهران، آفتاب سوزانش، خستگی مسیر، … همه این‌ها هست. اما برای من و بسیاری از همراهانم، هیچ‌کدام از این‌ها در برابر معنویت این مسیر به چشم نمی‌آید، در دل این گرما، نسیم سردی از عطر کربلا می‌وزد که خستگی‌ها را می‌برد.

من هر سال به مهران بازمی‌گردم، نه فقط به‌عنوان یک خبرنگار، بلکه به‌عنوان کسی که دل در گروی این راه دارد، هر سال به خودم می‌گویم شاید این‌بار دیگر نروم، اما هنوز محرّم نرسیده، دلم بی‌قرار می‌شود. هنوز چیزی نگذشته، که دوباره چشمم دنبال دوربین و دفتر یادداشتم می‌گردد… و قلبم آماده شنیدن صداهایی‌ست که تنها در مهران می‌توان شنید.

تا حسین هست، این مسیر زنده است. و من، هر سال، با تمام وجود، باز خواهم گشت…