اندر احوالات پیام نور چوار

این دانشگاه چندسالی همچون واگنی جدا شده از قطار، جسم خسته خود را بی‌هدف در جاده‌ای بی‌بازگشت با مسافرانی امیدوار به رسیدن به مقصود، به پیش می‌رفت. برای بقاء به هر ریسمانی چنگ زد اما سرانجام پس از سالها، تابلوی کبودرنگ آن منقش به “پیام‌نور چوار” از فراز سردرب آن در اوج بی‌کسی، جایی بهتر […]

این دانشگاه چندسالی همچون واگنی جدا شده از قطار، جسم خسته خود را بی‌هدف در جاده‌ای بی‌بازگشت با مسافرانی امیدوار به رسیدن به مقصود، به پیش می‌رفت.
برای بقاء به هر ریسمانی چنگ زد اما سرانجام پس از سالها، تابلوی کبودرنگ آن منقش به “پیام‌نور چوار” از فراز سردرب آن در اوج بی‌کسی، جایی بهتر از حیاط کف ساختمان نصیبش نشد.
تلخی‌های زمانه و جور و جفای کم‌لطفی‌ها در تلاطم بی‌هویتی، سرانجام به خاموشی گراییدن را مهمان لحظه‌هایش کرد. اگرچه پس از گذشت مدتی؛ این دانشگاه همچنان امید ذره ذره پشم شدن تا قالین گشتن را در خیال می‌پروراند و در مدت حیات چندین ساله‌اش که از مرکز پیام نور استان گرفته بود، جانانه برای ماندن دست و پا می‌زد؛ اما در نهایت همچون قاصدکی رقصان در باد، از سر اجبار و تسلیم سرنوشت خود را به دست تصمیم‌گیران مرکز نشین در ایلام سپرد که حاصل آن محو نام چوار در بین مراکز پیام‌نور استان بود.
دانشگاهی که آغازش از ساختمان محقر و کوچکی در دل شهرداری چوار آغاز شد و سالیانی را به لطف مدیران بومی و محلی؛ مآوا و جایگاه تحصیل دانشجویان جوان و با انگیزه از سراسر استان بود. گذر ایام او را در مدرسه راهنمایی و دبیرستان جای داد و عزم و اراده مسئولان و دانشجویانش در برابر ناملایمات بود که ستون‌های لرزانش را همچنان برافراشته نگاه داشته بود.
حضور در دو دستگاه مجتمع مسکونی مخابرات چوار به صورت استیجاری؛ حکایت دیگری بود که این دانشگاه در صفحه‌های کتاب قطور خاطرات خود نوشت و رجا و امیدواری برای نجات و رسیدن به ساحل آرامش را در خود زمزمه می‌کرد. اما غافل از اینکه زمانه بیرحم و بی‌انصاف او را در سراشیبی سقوط می‌اندازد و چراغ عمرش به خاموشی می‌گراید. می‌گویند راه به رفیق خوش است و از انصاف به دور است که از صبوری دانشجویان این دانشگاه چیزی نگفت. آری!! این دو همانند یارانی همراه و همدل، چشم امیدشان به روزهای خوش تا آخرین لحظات تماشایی و وفایشان شاعرانه بود اما شوربختانه قافیه و ردیف شعر بر وزن محو شدن آنان ساخته شده بود.
این دانشگاه چند سالی است که از هیاهو و شادی‌های دانشجویانش محروم شده و این هر دو همراه با اندوهی جانکاه و دلی آکنده از درد و غم، وداعی تلخ با هم داشتند و می‌دانستند سرانجام این همه آوارگی پایان تلخی است که آنها را می‌آزارد. بر آنان مسجل شد که گشایش در کار پیام‌نور زمانی است که چربی در دُنبه نمانَد و شوری در نمک!!
اکنون آن همه جذابیت‌های فریبنده دوران دانشجویی، سرانجام خاطره‌ای مشترک و تلخ در ذهن دانشجویان شده و هیاهو و غوغای آنان در فضای دانشگاه جایش سکوتی آزاردهنده و سنگین داده و اکنون قفلی بزرگ و بی‌احساس پیام نور چوار را از دانشجویانش دور ساخته است. افسوس که کسی نبود که چشمان خیس دانشجویان را در یابد و دلتنگی این دو رفیق چندین ساله را مرهمی باشد.
 افسوس که بخت برگشتگی طالعی شوم برای این دو یار بود که بی‌سخاوت تقدیرشان شد.
اما انگار می‌خواهد فراغ یاران به سر رسد و خبری در راه است.. با شهرستان شدن چوار در ایام اخیر، شاید آن قفل‌های زرد و بی‌احساس مجبور شوند چاک سینه دانشگاه را رها کنند و بار دیگر تابلوی خاطره‌انگیز پیام‌نور چوار، این بار با نام شهرستان رخ بنمایَد. شاید باز دستی از غیب بر آید و باز امید کهنه و رنگ باخته، وصالش با دانشجویان را نزدیک کند. شاید نگاهی متفاوت آن قفل را نادیده گیرد و راه وصال یاران را هموار کند. ای کاش این دست که آمده تا افتادگان این راه پُرپیچ و خم را بلند کند، خیال نباشد. ای کاش سخاوت و مددی، امید رنگ‌و رو رفته را به این دیوارهای غم و غبار گرفته پیام‌نور چوار بازگرداند. ای کاش شهرستان شدن، ذوق چمن را در خاطر بلبل باز زنده و نصر و گشایش را به پیام نور اهداء کند.
مع الوصف بسیار امید است در ناامیدی و تلخی که شیرینی بار آورد، به از آن شیرینی است که تلخی آورد.