شرهانی؛ اینجا زمین بوی آسمان می دهد * فرشته قاسمیان

ماناسپهر - هوا کمی سرد شده است، ناخودآگاه دست‌هایم را در هم گره می‌کنم؛ شاید گرمای دست‌ها بتواند سرمای صبح را از یادم ببرد، هنوز آفتاب طلوع نکرده و جاده، آرام و خاموش، ما را از ایلام دور می‌کند.
چند دقیقه‌ای است که از مرکز استان فاصله گرفته‌ایم، هرچه پیش‌تر می‌رویم، هوا گرم‌تر می‌شود، ایلام عروس زاگرس است و شهریست که انگار چهار فصل را در یک قاب جا داده است، از سرمای صبحگاهی مرکز استان تا گرمای دلنشین مسیر مهران، فاصله‌ای نه‌چندان طولانی است، اما گویی از فصلی به فصل دیگر سفر می‌کنیم.
هرچه به مهران نزدیک‌تر می‌شویم، عطر گیاهان تازه روئیده گرمای مطبوع هوا بیشتر به استقبالمان می‌آید، هوا هنوز تاریک است، آرام‌آرام به دهلران نزدیک می‌شویم، خورشید، همچون سکه‌ای زرین از روزگاران باستان، از پشت کوه‌های برهنه سر برمی‌آورد؛ گویی می‌خواهد به مسافران صبح‌هنگام خوشامد بگوید، نور طلایی آفتاب روی جاده می‌نشیند و ما را به سوی مقصدی می‌برد که نامش با غربت، حماسه و ایثار گره خورده است.
از دهلران عبور می‌کنیم و قدم‌به‌قدم به شرهانی نزدیک‌تر می‌شویم؛ به همان دشت باز و آرامی که روزگاری جوانانی از جنس غیرت و ایمان را در آغوش گرفته بود، جوانانی که از خانه، مادر، پدر، خواهر و برادرشان دل کنده بودند و فرسنگ‌ها دورتر از آغوش خانواده، در این نقطه مرزی ایستادند تا خانه بزرگ‌تری به نام ایران، از گزند دشمن در امان بماند.
اینجا شرهانی است؛ سرزمینی که شاید امروز آرام به نظر برسد، اما خاکش هنوز از خاطرات روزهای آتش و خون سنگین است.
هرچه به منطقه نزدیک‌تر می‌شویم، بوی غربت بیشتر به مشام می‌رسد، هوا گرم است، اما نمی‌دانم چرا دلم هوای باران دارد، به هر سو که نگاه می‌کنم، پروانه‌های شرهانی در پروازند، پروانه‌هایی که انگار از دل خاطرات برخاسته‌اند و در آسمان این دشت، آرام و بی‌قرار می‌چرخند، درست مثل کودکان بازیگوش، همه‌جا هستند؛ گویی آمده‌اند تا نگذارند این سرزمین در سکوت و فراموشی فرو برود.
شرهانی شلوغ است، آدم‌هایی از گوشه‌وکنار ایران آمده‌اند؛ هرکدام با دنیایی از خاطره، پرسش و شاید دلتنگی، اینجا آدم‌ها فقط برای دیدن چند سنگر و خودروی جنگی نیامده‌اند؛ آمده‌اند تا رد پای کسانی را پیدا کنند که روزگاری در همین خاک، جوانی‌شان را جا گذاشتند.
کنار یک ضدهوایی قدیمی می‌ایستم؛ همان سامانه پدافندی که روزگاری آسمان این منطقه را زیر نظر داشت، زنگار زمان بر پیکرش نشسته و ظاهرش چنان است که انگار همین چند لحظه پیش از دل تاریخ بیرون کشیده شده، خیره به آن می‌مانم، و پروانه ایی سفید بر گرد آن می چرخید، چشم‌هایم را می‌بندم و ناگهان خودم را در سال‌های جنگ می‌بینم، جوانی بیست‌ساله پشت این ضدهوایی نشسته است؛ شاید هم‌سن‌وسال فرزندانی که امروز در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر بازی می‌کنند، ناگهان صدای غرش هواپیماهای دشمن سکوت دشت را می‌شکند، جوان سرش را بالا می‌گیرد، دست‌هایش را روی سلاح محکم می‌کند و با تمام توان به سوی آسمان آتش می‌گشاید.
نمی‌دانم در آن لحظه چه چیزی در دلش می‌گذشته است؛ ترس از هواپیمای دشمن ، دلتنگی برای خانه یا آرزوی دیدن دوباره مادر؟ شاید هم هیچ‌کدام؛ شاید تمام ذهنش تنها یک جمله بوده است: نباید بگذارم دشمن از این خاک عبور کند.
هیجان آن لحظه به من هم منتقل می‌شود. دست‌هایم می‌لرزد، نفس در سینه‌ام حبس می‌شود و زیر لب خداخدا می‌کنم…
ناگهان صدای کودکی بازیگوش مرا به زمان حال بازمی‌گرداند، چشم باز می‌کنم، کودکی درست کنار من، بر روی یک خودروی جنگی نشسته است.
بی‌خبر از تمام آنچه در ذهن من می‌گذرد، با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کند و به کاوش خود ادامه می‌دهد. آرام است؛ درست در سایه‌سار مادر مهربانش، ایران
به او خیره می‌شوم، چه فاصله عجیبی میان این کودک و آن جوان بیست‌ساله وجود دارد؛ یکی در آرامش بازی می‌کند و دیگری روزگاری برای حفظ همین آرامش، جانش را کف دست گرفته بود، پروانه‌ای سفیدبال هم از راه می‌رسد و لحظه‌ای در کنارمان می‌نشیند، انگار شرهانی می‌خواهد چیزی به من بگوید؛ شاید اینکه زندگی، همین فاصله کوتاه میان یک فداکاری بزرگ و یک لبخند کودکانه است، جمعیت در دشت پراکنده شده است، هرکس گوشه‌ای ایستاده و به چیزی خیره مانده است، شاید همه به دنبال یک نشانه‌اند؛ نشانه‌ای از جوانانی که روزگاری در این دشت نفس کشیده‌اند، خندیده‌اند، نامه نوشته‌اند، دلتنگ شده‌اند و شاید آخرین بار نام مادرشان را زیر لب زمزمه کرده‌اند.
این حضور و سفر خاطره‌انگیز اصحاب رسانه به سرزمین حماسه و ایثار، به همت جواد نظری، رئیس بسیج رسانه استان ایلام، شکل گرفت؛ جوانی خوش‌فکر و برخوردار از روحیه جوانان با ایمان که با نگاهی متفاوت، تلاش می‌کند در کنار اصحاب رسانه باشد و زمینه‌ساز تجربه‌هایی فراتر از فعالیت‌های روزمره رسانه‌ای شود، همراهی او با خبرنگاران، از جنس حضور و عمل است؛ حضوری که در چنین برنامه‌هایی فرصت همدلی، رفاقت و بازخوانی
خاطرات مشترک را فراهم می‌کند.
در شرهانی، زمان معنای دیگری پیدا می‌کند، اینجا گذشته و حال به هم می‌رسند؛ جوانی که روزگاری برای دفاع از وطن در سنگر نشسته بود، در ذهن من کنار کودکی قرار می‌گیرد که امروز بی‌دغدغه روی یک خودروی جنگی بازی می‌کند، یکی از جان گذشته است تا دیگری زندگی کند.
به اطراف نگاه می‌کنم، کوه‌ها هنوز همان‌جا هستند، دشت هنوز همان دشت است و آفتاب همچنان بر خاک شرهانی می‌تابد؛ اما آدم‌هایی که روزگاری اینجا بودند، دیگر نیستند. تنها یادشان مانده است و خاکی که رازهای بسیاری را در سینه پنهان کرده است.
از کتیبه‌های تخت جمشید تا دشت‌های شرهانی، از شکوه تمدن کهن تا حماسه جوانان دفاع مقدس، یک رشته نامرئی همه ما را به هم پیوند می‌دهد؛ عشق به سرزمینی که نامش ایران است.
اینجا شرهانی است؛ جایی که شاید صدای گلوله‌ها خاموش شده باشد، اما صدای جوانی، ایمان و ایثار هنوز در گوش تاریخ می‌پیچد.
پروانه‌ها همچنان پرواز می‌کنند، کودکان همچنان بازی می‌کنند و آفتاب بر دشت می‌تابد؛ اما من با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد برای لحظه‌ای به عقب برگشت، دست یکی از آن جوانان را گرفت، به چشمانش نگاه کرد و گفت: می‌دانی؟ امروز کودکی در سایه امنیتی که تو برایش ساختی، بی‌خبر از تمام آن روزهای سخت، بازی می‌کند.
و چه زیباست که نام این سرزمین، با وجود تمام زخم‌هایش، هنوز ایران است؛ مادر مهربانی که فرزندانش برای سربلندی‌اش از جان گذشتند و یادشان تا همیشه در صفحه دل این خاک باقی خواهد ماند.