از خونِ فرمانده، هزاران سردار برخاست *فرشته قاسمیان

ماناسپهر - در واپسین روزهای زمستان ۱۴۰۴، ایران، سرزمینی که همواره در کوران حوادث قامت افراشته است، در سخت‌ترین آزمون تاریخ خود قرار گرفته بود.

روزهایی که نفس‌ها در سینه حبس می‌شد و سایه شوم دشمنان قسم‌خورده و استعمارگران، چون ابری سیاه، بر فراز میهنمان گسترده شده بود. در این میان، برخی عناصر خودفروخته و ناآگاه، ناخواسته یا خواسته، در زمین بازی دشمن می‌رقصیدند و با فریادهای شیطانی خود، بر طبل بدخواهی می‌کوبیدند.

با گذر هر روز از زمستان ۱۴۰۴، چهره واقعی دوستان و دشمنان آشکارتر می‌شد. در پس پرده این آشوب، بازی‌های روانی دشمن با تمام قوا در جریان بود. آنان با نمایش قدرت نظامی خود، ناوگانی عظیم و جنگنده‌هایی اسرارآمیز که حضورشان در آسمان پیام‌آور مرگ و نیستی بود، در پی القای ترس و سنجش استقامت ملتی بودند که تاریخ، سند ایستادگی‌اش را به امضا رسانده است.

تهدیدها یکی پس از دیگری از سوی دشمنان صادر می‌شد و هر سخنی، حامل پیامی تازه از خشونت و تجاوز بود.

اما در اوج این هیاهو و رعب‌افکنی، صدای رهبر شجاع و نستوه‌مان، چون صاعقه‌ای، لرزه بر اندام دشمن انداخت. ایشان با قاطعیت اعلام کردند: «سلاح‌های آنان مرگبار است، اما قوی‌تر از آن‌ها نیز وجود دارد و ما آن‌ها را به عمق دریاها فرو خواهیم برد.»
این کلام، نه‌تنها ترس را از دل‌ها زدود، بلکه اراده ملت را پولادین‌تر و پیوند ما را با آرمان‌هایمان ناگسستنی‌تر ساخت.

دشمن شیطان‌صفت که از این شجاعت و ایستادگی بی‌نظیر ملت ایران به ستوه آمده بود، چنگال‌های خونین و پلیدش را به سوی ایران عزیز گشود و چه جان‌های پاک و انسان‌های شریف و چه سرداران رشیدی که جان‌فدای ایران عزیز شدند. در همان لحظات نخستین، رگ‌های غیرت در وجودشان جوشید و جان در راه سربلندی ایران فدا شد.

و سپس، آن خبر تلخ و جانکاه که جهانی را در غم و اندوهی عمیق فرو برد.

نهم اسفند ۱۴۰۴، همزمان با سحرگاه دهم ماه مبارک رمضان، قلب تاریخ ایران زخمی عمیق برداشت.

خبر شهادت قائد عظیم، رهبر شجاع و سردار بی‌مانند اسلام، در پی حمله ناجوانمردانه شیطان بزرگ و ایادی‌اش، تمام دل‌های ما را در غم و اندوه فرو برد.

آن سحرگاه تلخ و حزن‌انگیز که از خواب بیدار شدم و صفحه گوشی‌ام را باز کردم، دنیا بر سرم آوار شد. خبری که هرگز باور نمی‌کردم: «رهبر ایران به شهادت رسید.»

مات و مبهوت، خیره به صفحه ماندم.

غیرممکن است! این فقط یک شایعه دیگر از جنگ است.
اما نه؛ تمامی خبرگزاری‌های رسمی، با تیترهای درشت، این حقیقت تلخ را فریاد می‌زدند.

این اشک‌هایم بودند که چون سیلی خروشان، بر پهنای صورتم جاری بودند. چگونه باور کنم رهبری را که در تمام لحظات سخت تاریخ این سرزمین، چون دژی پولادین برای ما بود، دیگر در میان ما نیست؟

هر سال، در مناسبت‌های مهم، سخنان روشنگرانه و الهام‌بخش ایشان چراغ راهمان بود. رهبری چون او، در تاریخ پرفراز و نشیب ایران، به ندرت یافت می‌شود.

او در راه دفاع از ایران و اسلام، ناملایمات بسیاری دید، زخم‌زبان‌ها شنید، اما هرگز خم به ابرو نیاورد. در حساس‌ترین لحظات جنگ، نه به پناهگاه امنی پناه برد و نه از مردم جدا شد.

پاسخ همیشگی‌اش به پیشنهاد رفتن به مکانی امن این بود:
«من هم مانند همین مردم هستم؛ هر کجا مردم باشند، من هم هستم.»

افسوس و صد افسوس که این مرد بزرگ و تاریخ‌ساز، از میان ما رفت. زوزه شغالان و هلهله کفتاران، نشان از رفتن رستم تهمتنی از این بیشه داد.

اما این پایان نبود.
جنگ شدت گرفت و ملت ایران نه‌تنها مرعوب نشد، بلکه خیابان‌ها را چنان زیر پای خود لرزاند که دشمن در توهم خویش فرو رفت و گفت: «این مردم، واقعی نیستند!»

رزمندگان در جبهه‌ها و ملت در صحنه، گلوی دشمن را چنان فشردند که صدای خرد شدن استخوان‌هایش در جهان پیچید و همگان دریافتند که ملت ایران، از دل خون‌های پاک سرداران رشید و جان‌فدایش، شجاعانی تازه‌نفس می‌آفریند.