بیاد نادر، کاسب منصف!*مجتبی تابش

ماناسپهر - اوایل دهه هفتاد نوجوان که بودم خانه ی پدربزرگ مادری ام در ایلام پاتوق تابستانی مان بود‌. همه ی دایی ها و خاله ها همسایه و نزدیک پدربزرگ بودند و خانه اش آرامش گاهی برای همه ی فامیل خصوصا ما کودکان و نوجوانان بود.

خانه ی قدیمیش حیاطی کوچک با دو درخت سیب بلند در گوشه و حوضی کوچک در وسط حیاط، چندین بچه ی کوچک از پسر دایی، پسر خاله و بابابزرگی هیکلی با سربندی زرد حاجیانه و مهربان!

از تصویر ذهنی ام از خاطرات آن دوران بازی گل کوچیک وسط کوچه و بازی‌های دسته جمعی با بچه های محله که در همه اشان نادر پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بود رنگی دارد و خاطراتش هرگز پاک نمیشود. نادری که همیشه قابل اتکا بود و می‌شد در موضوعات مختلف از او کمک گرفت. امروز دیگر نه پدربزرگ زنده است نه آن خانه مانده و نه در ما آن شور کودکی و نه نادر! فقط یادشان بخیر !

اما داستان امروزم، آن بازی‌ها یا شوق رفتن به پارک سراب برای دیدن آن چرخ و فلک بزرگ که از درب خانه ی پدر بزرگ تا آنجا یک سفر و یک داستان بود، نیست .

داستانم داستان نادر است! کاسب منصف و بازاری که زود رفت!
عصر چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴در چهارمین روز جنگ رمضان، نادر که سال‌ها در فردوسی و… به شغل‌ کاسبی مشغول بود ناباورانه از میانمان رفت تشییع و ترحیمش در شان برگزار شد. همه ی کسانی که او را می‌شناختند و در انصاف باورش داشتند با وجود شرایط جنگی در تدفین و ترحیمش بودند!
آن کاسب منصف از راه انصاف و حلال زندگی کرده بود. همیشه انفاق را در اولویت کاری داشت و هر چند که خودش دیگر نیست اما خواهرش به نمایندگی از او با اهدای یکصد میلیون تومان نسبت به آزادی سه زندانی غیر عمد اقدام کرد تا نام نادر غلامی برای همیشه در تاریخ در کنار منصف حک شود .
روحش شاد و نامش همیشه ماندگار باد.
#کاسب_منصف