نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
به گزارش گروه جامعه ایرنا؛ دختران مینابی نامی است، آشنا برای مردان و زنان قهرمان ایرانی، دخترانی که برخی از آنها که به سن تکلیف رسیده بودند، شاید شب قبل به مادرانشان گفته بودند «فردا روزه میگیرم» و مادران سحری ساده اما پر از عشق برایشان آماده کرده بودند.
صبح مانند همیشه دخترکان دبستان شجره طیبه با لباسهای مرتب و موهای بافتهشده، وارد حیاط مدرسه شدند و زنگ اول را با شوقی کودکانه آغاز کردند.
هیچکس نمیدانست که این آخرین باری است که پای کوچکشان را بر آستانه مدرسه میگذارند، آخرین باری است که دستی مشق شب را مینویسد و آخرین باری است که نام «معلم» بر زبان کودکی جاری میشود.
در کلاسها، صدای ورق خوردن کتابها، خشخش مدادها روی کاغذ و چه بسا نجوای دعای روزهداران کوچک، فضایی آکنده از معصومیت آفریده بود که گویی فرشتگان آسمان را به نظاره نشانده بود.
ساعت حوالی ۹:۳۰ صبح، آسمان میناب ناگهان غرید و جهنم بر زمین فرود آمد. موشکهای رژیم صهیونیستی-آمریکایی که مدعی بودند تنها اهداف نظامی را نشانه میروند، بر پیکر کوچکترین و بیگناهترین شهروندان ایران نشستند.
ساختمان دبستان شجره طیبه در یک چشم به هم زدن فرو ریخت و تلی از آوار، جای کلاسها و راهروها و حیاط پرخنده را گرفت، گرد و غبار غلیظی همه جا را پوشاند و در میان دود و آتش، صدای جیغ و فریاد کودکان به گوش میرسید؛ فریادهایی که هر لحظه ضعیفتر و خاموشتر میشد تا اینکه گویی هیچکس جز وزش باد بر خرابهها شنیده نشد.
صبح آخر؛ روزهداران کوچک در راه مدرسه
در تاریکی صبحگاهی، آن هنگام که هنوز کوچههای میناب در نیمتاریکی غرق بود، مادران دست کودکانشان را گرفتند و برای سحری بیدارشان کردند.
ریحانه، سارا، زهرا و فاطمههای کوچک، با چشمان نیمهباز اما دلهایی پر از غرور، کنار سفره سحری نشستند و با جرعهای آب و لقمهای نان، روزهشان را نیت کردند.
شاید برخی از آنها به مادرانشان گفته بودند: «مادرجان، امروز زنگ تفریح چیزی نمیخورم، روزهام را جدی میگیرم.» گویی این آخرین جملهای بود که بسیاری از مادران از دخترانشان شنیدند.
وقتی از خانه بیرون زدند، مقنعه های سفیدشان در باد صبحگاهی موج میزد و کیفهای صورتی و آبیشان، پر از دفتر و کتاب و مدادتراشهایی بود که شاید پدران شب قبل تیز کرده بودند.
زنگ اول؛ کلاسی که هرگز تمام نشد
ساعت ۸ صبح، زنگ مدرسه نواخته شد و دانشآموزان با نظم همیشگی پشت نیمکتها نشستند، در کلاس اول، معلم از دانشآموزان میخواست که درس جدید را بخوانند و صدای لرزان کودکان فضا را پر کرده بود.
در کلاس سوم، گویی درس ریاضی بود و مسئلهای روی تخته سیاه نوشته شده بود، شاید درباره تقسیم کردن نان بین نیازمندان، دخترکی دست بلند کرد و ممکن است جواب داده باشد: «ما باید نانها را با همسایههایی که روزهدار هستند تقسیم کنیم.» معلم لبخند زد و نمره داد، آن نانها هرگز به همسایه نرسید و آن معلم، هرگز جواب آن مسئله را از شاگردانش نپرسید.
دفتر مشقهای نیمهکاره
در زیر آوار، دفتر مشقهایی پیدا شد که صفحههای بسیاری از آن پر از خطهای زیبای کودکانه بود؛ گویی روی یکی از آنها نوشته شده بود: «انشای من برای فردا: اگر میتوانستم دنیا را تغییر دهم…» و زیرش هیچ چیز نوشته نشده بود.
شاید نویسنده کوچک آن انشا، حالا خود در جهانی دیگر، مشق شهادت مینویسد، دفتر دیگری باز بود و ممکن است آخرین جملهای که در آن نوشته شده بود، این باشد: «خدایا، به همه بچههای دنیا سلامتی بده».
دستهای کوچکی که این کلمات را نوشتند، دیگر نیستند، اما گویی کلماتشان هنوز بر صفحهها خودنمایی میکند و از عمق معصومیتشان حکایت دارد.
قلمهایی که هرگز ننوشتند
در میان آوار مدرسه شجره طیبه، صدها خودکار و مداد پیدا شد. خودکارهایی که شاید هنوز جوهر داشتند، مدادهایی که گویی هنوز نوکشان تیز بود و میتوانستند کلمات زیبای بسیاری بنویسند. برخی از آنها کنار دستهای کوچکی افتاده بودند که دیگر توان گرفتن نداشتند.
یکی از مدادها، جای دندان داشت؛ شاید کودکی عادت داشت وقتی به معمای ریاضی فکر میکرد، ته مداد را کمی گاز بگیرد، آن مداد، حالا بیصاحب مانده بود و گویی از عادت کوچک صاحبش حکایت میکرد.
برخی دیگر، میان کتابهای درسی جا مانده بودند، انگار که منتظر بودند صاحبشان برگردد و بنویسد: «ایران، دوستت دارم».
نیمکتهای خالی
روز بعد از فاجعه، اگر زنگ مدرسه به صدا درمیآمد، ۱۶۸ نیمکت خالی بود. نیمکتهایی که گویی هنوز بوی کودکان را میدادند، شاید هنوز گرمای وجودشان را در خود حفظ کرده بودند؛ در کلاس اول، روی یکی از نیمکتها، روسری سفید کوچکی جا مانده بود با گرههای ریز که شاید مادر برای زیبایی زده بود.
در کلاس سوم، دفتر مشقی باز بود و جمله ناتمامی که گویی با مداد نوشته شده بود: «امروز روزه هستم و…» بقیه جمله را هرگز ننوشت.
شاید میخواست بنویسد «و خوشحالم»، شاید «و به خدا نزدیکترم»؛ گویی خاک، جای آن کلمات را پر کرد.
روزهداران کوچک؛ میهمانان ناگهانی خدا
برخی از شهدای میناب، آن روز شاید روزهدار بودند. با لبهایی که ممکن است تشنه بوده باشد اما دلهایی سرشار از ایمان، پشت نیمکتها نشسته بودند و گاهی نگاهشان به پنجره میافتاد که خورشید در اوج آسمان بود.
به هم نگاه میکردند و شاید میخندیدند و میگفتند «پدرم خوراکی های خوشمزه برای افطار مان تهیه کرده است». اما افطار آنها در خانۀ خدا رقم خورد، بیآنکه جرعهای آب بنوشند یا لقمهای نان بخورند؛ خدا خود آنها را دعوت کرده بود.
آزمایشگاههای DNA؛ آخرین امید برای وداع
در سالنهای سرد و بیروح بیمارستانهای میناب و بندرعباس، صحنههایی رقم خورد که گویی تا ابد در حافظه تاریخی این ملت باقی خواهد ماند.
پدران و مادرانی که با چشمهایی گریان و دلهایی دردمند، در صف انتظار آزمایش DNA ایستاده بودند تا شاید پارههای تنشان را در میان ۱۶۸ پیکر بینام و نشان پیدا کنند.
بعضی با دیدن تکهای از لباس، فریادشان به آسمان بلند میشد: «این روسری مال زهرای منه، خودم براش گلدوزی کردم.»
بعضی دیگر، کیف مدرسه را شناختند؛ کیفی که شاید اول سال خریده بودند و هنوز سالم بود و رنگ و رویش نرفته بود، اما صاحبش رفته بود.
بیصدا روی زمین نشستند، بیآنکه بتوانند و توان گریه داشته باشند.
مادران مینابی؛ صبری فراتر از تصور
مادری را دیدم که گویی بعد از شناسایی پیکر دخترش، موهای او را شانه زد و برای آخرین بار بافت.
مادری دیگر، کتاب فارسی دخترش را از زیر آوار بیرون آورد و ورق زد؛ شاید روی یکی از صفحهها، دخترک با مداد رنگی، خانهای با یک دودکش، خورشیدی زرد، و مادری که کنار در ایستاده بود، کشیده باشد و زیر نقاشی نوشته باشد: «مادر، دوستت دارم».
آن مادر، گویی نقاشی را به سینه چسباند و آرام گریه کرد؛ گریهای که انگار بغض داشت، فریاد داشت، اما صدا نداشت.
تشییع ۱۶۸ تابوت کوچک
روز تشییع، ایران یکپارچه سیاهپوش شد، مردم از سراسر کشور آمده بودند، کوچهها را پر کردند و تابوتهای کوچک را بر دستان خود میچرخاندند.
تابوتهایی که برخی آنقدر کوچک بودند که در آغوش یک نفر جا میگرفتند.
روی هر تابوت، عکسی از کودکی نصب شده بود با لبخندی معصومانه.
برخی از آن عکسها، شاید مربوط به اول سال بود؛ روزی که با لباس نو و کیف نو، به مدرسه رفته بودند.
پدرها تابوتها را بر دوش میکشیدند و گاهی نگاهشان به عکسها میافتاد و بغضشان میترکید.
کودکان بازمانده؛ زخمی که هرگز التیام نمییابد
کودکان بازمانده از این فاجعه، که برخی از آنها دوستان صمیمی خود را از دست داده بودند، حالا به یاد نیمکتهای مدرسه میافتند؛ نیمکت بغلی، نیمکت جلویی، نیمکت کنار پنجره، همه خالیاند.
دوستی که تا دیروز با هم کل کل دخترانه داشتند، دیگر نیست. دوستی که گاهی نیمکت را خط میکشید و میگفت «از اینجا به بعد مال منه»، حالا جایش در آسمانهاست.
یکی از دخترکان شاید میگفت: «ریحانه هر روز ظهر به من میگفت منتظر باش یا هم به خانه برویم». حالا ریحانه نیست، اما گویی حرفش هنوز در گوش دوستش زنگ میزند.
معلمانی که گویی دیگر تدریس نمیکنند
معلمانی که از آن حادثه جان سالم به در بردند، حالا هر بار که وارد کلاس میشوند، گویی نام ۱۶۸ دانشآموز را در دل زمزمه میکنند.
یکی از معلمها که در انفجار مجروح شده بود، شاید هنوز در بیمارستان بستری است و گاهی در هذیانهای تبآلودش، ممکن است اسم شاگردانش را صدا بزند: «ریحانه، مشقت رو نوشتی؟ سمیه، چرا امروز غایب است؟» پرستاران اشک میریزند و نمیدانند چطور به او بگویند که آن کودکان، برای همیشه غایب شدهاند؛ گویی در کلاس درس فرشتگان حاضرند.
آخرین زنگ
آن روز، زنگ آخر هرگز نواخته نشد. کودکان میناب، بیآنکه خداحافظی کنند، کلاس را ترک کردند و به مدرسهای رفتند که گویی نه نمره دارد و نه تکلیف شب.
کتابهایشان روی نیمکتها،زیز آوارها ماند، دفترهایشان باز ماند، مدادهایشان غلتید و کنار دیوار ایستاد.
حالا هر سال که ماه رمضان میآید و صدای اذان صبح در کوچهها میپیچد، مادران مینابی به یاد کودکانی میافتند که شاید سحری آخر را با آنها خوردند و هرگز بازنگشتند.
بر سر مزارشان، کنار سنگ قبرهای کوچک، گاهی دفتر مشق و مداد میگذارند، شاید تا بدانند که هنوز در قلب آنها زندهاند.
۱۶۸ قلم شکسته، ۱۶۸ کیف مدرسه، ۱۶۸ دفتر مشق و ۱۶۸ دختر کوچک، حالا در آسمان میناب میدرخشند، آنها رفتند تا به دنیا بگویند که کودکان ایران، حتی پشت نیمکتهای ساده مدرسه، در خط مقدم مقاومت ایستادهاند.
ایران زنده است و استوار، و هیچ جنایتی نمیتواند عشق این ملت به زندگی و آزادی را از بین ببرد.
قلمهای شکسته میناب، تا همیشه سخن خواهند گفت و یاد ۱۶۸ غنچه پرپر، تا ابد در حافظه تاریخی این ملت ماندگار خواهد ماند.
ماناسپهر - ایلام - زنگ آغاز برداشت گندم در شهرستان مرزی مهران در حالی نواخته شد که برآوردهای کارشناسی، نشاندهنده افزایش ۷۰ درصدی تولید این محصول راهبردی و رسیدن آن به مرز ۴۰ هزار تن است.
ماناسپهر - ایلام - مدیرکل امور عشایر ایلام اعلام کرد که بارشهای سیلابی بهاره در ماههای فروردین و اردیبهشت، ۳۰ میلیارد تومان به جامعه عشایری این استان زیان وارد کرده است.
ماناسپهر - ایلام- استاندار ایلام با تبیین اهمیت و مزیتهای بیشمار انرژی خورشیدی، تاکید کرد: اجازه نمیدهیم موانع اداری سرمایهگذاران توانمند این حوزه را دلسرد کند و از هر فرصتی برای توسعه انرژی پاک در استان بیشترین بهره خواهیم گرفت.
ماناسپهر - ایلام - مدیرعامل شرکت توزیع نیروی برق ایلام با تاکید بر لزوم کاهش وابستگی به سوختهای فسیلی، اعلام کرد که امسال سهم الزامآور ادارهها برای تامین برق مصرفی از منابع تجدیدپذیر به ۴۰ درصد افزایش یافته و همه نهادها از جمله بانکها مکلف به اجرای این مصوبه هستند.